خوب نیست. اصلا خوب نیست. مثل خوره افتاده توی جونم. انگار یه چیزی داره از تو من می خوره.
همش همین طور دارم توی خودم فرو می رم دوست ندارم اصلا دوست ندارم.
این روزا همه چی شده پتک (بازم همون مشکل ژ) و یهو میاد وسط فرق سرم.
از همه بدترشم اینه که احساس می کنم بدنم پر از نیاز شده نمی دونم چیه و از کجا اومده اما همین طور تند و تند میاد توی ذهنم.
با خودم که حرف می زنم فک می کنم نکنه دارم خل می شم. بعد می گم نه بابا. تازه همون موقعه یه خدا رو شکری می گم نگو و نپرس برای اینکه کسی خونه نیست نمی بینه که با خودم حرف می زنم.
این فصل سرمام شده قوز بالا قوزه می دونم دیگه خیلی اوضا رو بدتره می کنه. خیلی ساله که تو فصل سرما احساس خوبی ندارم. درباره هیچ چیز. احساس می کنم اصلا اگه فصل سرما نبود من هیچ وقت هیچ چیزی نمی نوشتم.
خیلی چیزا هست که ته دل آدم رو تنگ و تنگ تره می کنه. البته شاید مشکل از دله که راه آبش گرفته که هی تنگ می شه و چاره کار یه دونه از این اسیدای لوله باز کنه.
چرا این جوری شدم این همه روز مرگی و دچار یکنواختی. شاید به خاطر لباس پوشیدنمه. همش یه شلوار می پوشم با پیرنای جور واجور خودمم راستش دل خوشی ندارم اما چه می شه کرد. اما خودم می دونم مشکل کجاست. لااقل از شلوار نداشتنم نیست.
هی هی امان از این دل هزار تا چی تو خودش می ریزه و انگار هیچی توش نیست.
یادش به خیر قدیم تر اون وقتا که سرحال و سر دماغ بودم اینجا کلی بیاو برویی داشت برای خودش.
ولی حالا چی هیچ کی نیست بیاد بگه حالت چه طوره...
چی بگم والا ...غریبیه دیگه.
البته شاید واقعیت اینه که خیلی از اون دوستای قدیم مثل خود من سر حال نیستن و دیگه نمیان.
آره وبلاگاشون رو که رفتم سر بزنم اونهام کلی وقته که چیز ننوشتن.
مشکل از کیه و از کجاست نمی دونم ولی واقعیت اینه که این روزها هیچ کی دل و دماغ کاری نداره.
مگر از سر بی حوصلگی و اجبار.
ای عجب روزگار...
عجب از این روز های بی بارت شده همه مثل بهانه های دروغین و وانهاده کودکی و شاید از سر حسرت.
داد و فغان نیز از سر بگذرانده. هیچ. اثر که ندارد هیچ دل را از خود تهی می گرداند.
راست می گفت: "بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران" اما تا کی تا بهار هایی که می آیند و به هیچ می گذرند. از سر واداده ایم نه به بهانه ای از سر دروغین روزگار این چنین.
باشد که بیاید روزگاری راستین و بی حسرت...
این روزا همه چی عجیب غریب شده برام مثل یه دونه پروانه که هی دور سرم می پیچه .
نه! گیج و ویج هم نمی شدم انگاری ته دلم یه چیزی وول می خوره .
یادم میاد قبل تر ها هم اینجور شده بودم اون وقتا که تازه شروع کرده بودم بنویسم.
هی یه چیزی ته ته وجودم بودم که بهم نهیب می زد. اوایل فک می کردم خل شدم.
یه بار همین طوری برا اینکه فکرم پر ت بشه شروع کردم به نوشتن یه چیزایی.
اولش سخت بود ولی یهو همه چیز اومد یو کلم به خودم نه بابا
البته بگما اون چیزا مثل یه قطار یا یه نوار پشت سرهم نیمد .
اون وقتا سال های آخ دبیرستانم بود تازه داشتم یه خوره حسابایی با خودم حل می کرد.
الان نمی دونم چی شد که مثل قدیم تر ها اون چیزه هی وول خورد.
دلم لک زده برا اینکه بشینم و تند تند بنویسم ولی شاید نتوونم
این از اون نتوانستن هایی که می خوای و نمی شه.
به هر حال...
رویای بهاری پیداست.
نه انگار مرا، کزین بهار برف ها دیده ام.
گاه گاهی
بر این تاریکی می لرزیدم.
چشم بر چشم می خندیدم
چشم بر می آوردم ز رویایی دروغین:
"زخم را بهاریست،
و بهار را زخمی".
گفته بودند این خروش بی پروایی می خواهد؛
دروغ هم نیست
صبح بر می خیزم
و بر این چشمان انار می پاشم.
گفته بودند
من چنین نمی پنداشتم.