گاهی می اندیشم، مرده ام.
و وقتی چشم می گشایم؛
واقعا مرده ام را می بینم.
چه قدر زندگی سخت شده
و بی تابانه.
زندگی سخت تر هم می شود.
دروغ بر خود نمی بندم.
تنها کافی ست دوباره نگاهی بیندازیم به پشت
و مرگ را ببینیم.
روز که به سرآغاز شبش نزدیک می شود؛
مرگ من هم لبخند زنان می آید.
گاهی مرا نیز می بوسد.
البته نه آن چنان جذاب که بیندیشی چگونه،
اما بوسه هایش طعم نمک می دهند؛
طعم بی طعمی من.
کافی ست دوباره نگاهی بیندازیم به پشت.
زندگی حاصل آن چیزی نیست که می گویند،
زندگی آن چیزی نیست که می گوییم.
آن قدر سزاوارانه باید بگذشت از کنار رود و
شاهانه، نگاهی انداخت به پشت و
خرامان خروش جوشنده ی خویش را دید
که اگر بتوانیم بگذریم، هستیم.
که قدرتمند بر هستی هر آنچه می خواهیم، می باریم.
توانمان قدری بیشتر از آن چیزی است که گویند سزاوار،
پس می توان قهرمانانه بر سراسر رود نظر افکند.
درست آن است که بگوییم:
خروش وار خرامیده ایم و
اندک غریبی مان را فرو داده ایم.
این یعنی همان،
همان چرخ چیک چیک وار زمان.
همین گونه مخدوش می افتیم، اگر بنشینیم.
اینجا چنان محکوم مانده ایم
که از ترس می پیچیم بر خود.
لحظه ای درنگ کافی است؛
تا موهبتی را که آن قدر بر او می بالیدیم؛
در دست نبینیم.
تنها کمی فرصت باقی است،
نبایدش بر باد داد.
حتی اگر بر باد رویم.
و سرانجام می رویم، اگر بنشینیم.
من
نفس هایم را
به نگاهی
باخته ام.
امروز
اینجا
تک و تنها
تو بودی؛
مرا
گرفته در آغوش.
در انتظار
روزهایی
پر از فردا...
پرواز را به خاطر بسپار
مرگ من به این ثانیه ها ختم نمی گردد
گذر از عمرمان به هیچی من می رسد.
حتی ثانیه ای را که نمی دانم
می شمارم
در بغضم فریادی هست
فریادی نه برای فریاد
فریادی نه برای ما
فریادی برای پرواز
فریادی برای عشق
ما روزهاست که ایستاده ایم.
خواب را می مانی؛
تمام قد بودن من.
این دستان شکسته تو را می خوانند؛
و تو،
انتظار کوچه سار بی تابی.
غبارگاه بی تابی ام را بر باد می نهم.
و همچنان که می آیم، می روم.
مهتاب در همین نزدیکی هاست.
اینجا در غبار آه هایم.
نگاه کن...؛
آسمان همین جاست.
و من بهت زده آواره ام.
آب آبی است؛
همرنگ بهار.
و بهار تویی،
از جنس آب.
و آب بی تاب است.
و آب خروشان است.
و آب غران است.
و آب، آب است.
انگار و غبار را بر شاید نمی نویسم.
نمی نویسم و نمی اندیشم.
حتی لحظه ای
کمتر از آهی.
و اوج همین اطراف است؛
همین حالا، همین الان.
همین لحظه.